سفر به کانی مانگا / (سُرسُره بازی در ارتفاعات کانی مانگا)


یک شب به ما اعلام کردند که باید جابه جا شوید و بروید به سمت ارتفاعات کانی مانگا. هر کسی می آمد، می گفت: «وای کانی مانگا!» بالاخره رفتیم ارتفاعات کانی مانگا که جزء اولین قله هایی بود که توی پاییز برف می نشست. سرما بیداد می کرد. خواستیم سنگر بکنیم، اما مگر می شد! همه سنگ بود و یک مشت خاک هم پیدا نمی شد. کیسه شن آوردیم و پلاستیک کشیدیم دورش. شب ها که باد می آمد تا صبح خواب نداشتیم. چرا که پلاستیک ها تا صبح صدا می دادند. دیدیم اگر بخواهیم زمستان اینجا بمانیم با این پلاستیک نمی شود. گفتم زمین را بکنیم بریم توی زمین.

 

نیروهای مقر پیاده که آنجا بودند گفتند شما دیوانه اید. شروع کردیم به کندن زمین و سنگری کندیم و سنگ هایی درآوردیم به وزن شاید یک تُن. با چه بدبختی آنها را خارج کردیم. بالاخره سنگر را بعد از یک ماه درست کردیم.

 

شروع بارش برف یک طرف، شروع بدبختی ما هم یک طرف. راه بسته شد و حدوداً پانزده روز هوای بدی بود. حمام نکرده بودیم. بدنمان کثیف بود. بعد از پانزده روز هوا خوب شد. گفتم من دارم می رم پایین. حدود بیست کیلومتر توی کوه باید می رفتیم و تازه می رسیدیم به مقر جهاد که یک ایستگاه صلواتی دست و پا کرده بود و بچه های رزمنده می رفتند از امکانات آماده آنجا استفاده می کردند.

 

با یکی از دوستان راه افتادیم. جوان بودیم و بی کله. نصف راه هم کاملاً برف بود. یک پلاستیک برداشتیم و تا پایین سُر می خوردیم. در یکی از سرازیری ها سرعتمان به هشتاد نود کیلومتر رسید که اگر به یک سنگ می خوردیم، هیچی از ما نمی ماند. شاید حدود یک کیلومتر با دست و پا ترمز گرفتیم تا توانستیم بایستیم.

 

بقیه راه را پیاده رفتیم. ساعت هشت صبح راه افتادیم، ساعت یازده رسیدیم به مقر جهاد. کمپوت خوردیم و رفتیم حمام و آمدیم قرارگاه دیگری که مربوط به لشکر بود و گفتیم که ما می خواهیم بریم بالا؛ نامه ای یا پیغامی دارید بدهید تا ببریم. گفتند الان می خواهید بروید بالا؟ حالا ساعت یک ظهر شده. گفتند گرگ زیاد است و سرمازده می شوید. پیاده که نمی شود. گفتیم اسلحه همراهمان هست. بالاخره یک سری وسایل به ما دادند تا ببریم بالا و وزنمان با وسایل حدود ده کیلو زیادتر شد.

 

راه افتادیم. رفتیم و رفتیم، ولی مگر می رسیدیم. تازه گرفتاری ما هم شروع شد. در میان کوه یک چشمه بود که گفتیم دیگه نزدیک شدیم. به یک کولاک وحشتناک برخورد کردیم که اصلاً دو متری مان را نمی دیدیم. مقر ما هم بالای قله بود. ما دوباره قله را دور زدیم. نتوانستیم مسیرمان را پیدا کنیم. کار به جایی رسید که تو حالت یخ زدگی افتاده بودیم. رفیقم گفت: احمد ما باید همین جا بمانیم و یخ بزنیم و بمیریم! وضعیت هم جوری شده بود که کولاک و برف روی ما را هم پوشاند. ما رفتیم زیر برف. یک دفعه به رفیقم گفتم: محمد! اسلحه ات را دربیار و چندتا تیر بزن. صدای تیر را که بچه ها شنیدند یک رگبار تیر زدند که بگویند ما کجاییم. دیگر ما توان راه رفتن هم نداشتیم. دوباره تیراندازی کردیم تا این که چند نفر آمدند و ما را حرکت دادند. فاصلة ما با مقر شاید سی یا چهل متر بود، ولی ما آنها را نمی دیدیم. ما را بردند بالا و سریع لباس هایمان را درآوردند و پتو دورمان پیچیدند و ما چسبیدیم به بخاری نفتی وسط سنگر. همه یخ زده بودیم. حالمان بهتر شد. نامه ها و وسایل بچه ها را هم تحویل شان دادیم.

 

 احمد مرادی عسکری، سرباز، بسیجی و جهادگر دفاع مقدس

نوشتن دیدگاه

تمامی حقوق محفوظ است.

امام خامنه ای امام خمینی
                 

 

 

Template Design:Dima Group